منطق
منطق ِ بودن را نمی دانم
ولی منطقی بودن را چنان می فهمم
که دیگر تهوع ِ بودن دارم !
منطق ِ بودن را نمی دانم
ولی منطقی بودن را چنان می فهمم
که دیگر تهوع ِ بودن دارم !
برای خرید یک نان خمیرشده
برشته می شود زیر آفتاب
کارگر...
راننده ی تاکسی
من را 250 تومان دوست دارد
و آنقدر از دست زنش ناراحت است
که تمام گربه های ماده را زیر می گیرد ! .
روزنامه ای صفحه ی حوادث یک مرد را می خواند .
گرسنگی یک سگ
ساعت هاست که عابران را سرگرم کرده است .
گردهمایی آب های راکد را
پاهای تشنه ی یک کودک بر هم می زند
و هوا آنقدر سنگین است
که باید برای نفس کشیدن خم شد ! .
شهر بیمار است...
تکیه گاه که باد باشد
خاک ، خوش ترین دوست می شود
حتما برای نیاکان کافرم
خدا خیرات خواهم کرد...
نه این جیوه نیست !
خون یک کارتن خواب است که سرما را
روی 4- رگهایش ثبت کرده است!!!
با لباس هایی که جهت باد را نشان می دهد
و چشمانی که رطوبت هوا را !
نگاه آسمانی اش باران را پیش بینی می کند
و سرخی صورت اش سوز برف را !
اداره ی هواشناسی در خیابان های شهر می چرخد
فقط آنتن گیرنده هایتان را بچرخانید...
خیابان های لبانت را خونین می کند
بگو چگونه سیاسی نشوم ؟!
می دانم
این خیابان ها برای ترمز نگرفتن احداث شده اند !
نمی دانم چطور
سرعت گیر سپید دندان ها و
آن نگاه پلیس گونه ات را رد کنم !
مرا فرض کن که دیوانه ام
فقط بگو هندسه ی چشمانت از کدام قوانین پیروی می کند ؟!
همین...

نفرین بر کسانی که
خدا را برایم به اندازه ی سگ های کوچه دست یافتنی کردند !